چه خوش است لحظه دیدار...
گوشه کنار کانال پر شده بود از مجروح و شهدا...
برای بچه ها دیگه رمقی نمونده بود ....
از رفیقم "آهنگرانی" پرسیدم راستی اونروز چرا انقدر ناراحت شدی و سر علی شکریان داد کشیدی..
گفت آخه اون شب از طرف عراق منور زده بودن بچه ها به زانو نشسته بودند.. آروم به من گفت می تونم شلوارمو عوض کنم ... بهش گفتم سریع عوض کن ، دوباره به من گفت پیرهنمم می تونم عوض کنم ، گفتم سریع عوض کن...
تا عوض کنه باید جاکن میشدیم و می رفتیم جلو...
دیدم تو این گیر و دار علی داره یه دست لباس مشکی می پوشه...
سرش داد کشیدم این لباسا دیگه چیه ... چرا انقدر گردانو معطل می کنی ... در جوابم فقط لبخندی زد...
بعدا "شهید رضا یزدی" (از اونایی بود که خودشم تو کانال جاموند..) از علی قضیه لباس عوض کردنشو پرسیده بود..
رضا برام تعریف کرد خیلی به علی التماس و اصرار کردم تا قضیه رو برام تعریف کنه...
اول علی راضی نمیشد تا داستان لباساشو برام تعریف کنه ، چون به گفته خودش نمیخواست ریا بشه
ولی بالاخره برام گفت...
علی سرشو انداخت پایین ، در حالیکه اشک دور چشماش حلقه بسته بود...
گفت این لباسارو من هفته پیش قبل از اینکه بیایم سمت کانال چند روز تو گلاب ناب خوابوندم...
شنیدم وقتی هر کی که شهید می شه لحظه شهادتش اربابش سیدالشهدا میاد بالا سرش ...
منم دوست ندارم وقتی که اربابم میاد بالاسرم ، بدنم بوی بد بده تا خدای نکرده آبروم پیش آقام بره و من از آقام خجالت بکشم...
و همه دیدن علی شکریان چقدر زیبا اما مظلوم شهید شد و به اربابش رسید...
آه... خدایا یعنی می شود ماهم اربابمان را مثل " شهید علی شکریان" ملاقات کنیم...
"بخشی از خاطرات جانباز هشت سال دفاع مقدس حاج احمد بویانی"
ما 8 نفر هسته مرکزی جبهه پلاک 8 ، 8 را دوست داریم زیرا امام 8 ام قیم ماست.