آخرین روز دنیا... اولین روز من...
_ الو ... سلام بفرمائید..
_ سلام ... وقت بخیر ...بنده از معراج شهدا مزاحمتون میشم... منزل آقای مهاجر
_ م م معراج شهدا... بفرمایید...
_ خواستم به اطلاعتون برسونم فرداشب خدمتتون میرسیم...
_ بفرمائید قدمتون روی چشم...
_ خدانگه دارتون...
فرداشب حدود ساعت 8 شب بود که زنگ درخونمون به صدا دراومد ...
حاج اقا رنگین یکی از مسئولین معراج به همراه چند نفر دیگه وارد شدند...
بعد از سلام و احوالپرسی و بی مقدمه...
_ حاج آقا غرض از مزاحمت مزاحمتون شدیم خدمتتون عرض کنیم تو آخرین مبادله شهدا ، در بین شهدایی که این سری برامون اومده ، چند تا از شهدا باهویت بودند و پلاک همراشون بوده ، که یکی از این شهدا پسر شماست....
پدرم مبهوت ماند و با صدایی لرزان گفت م م محمودم برگشته... عزیز دلم برگشته...
من چیزی نمیتوانستم بگم و بغضی عجیب گلویم را میفشرد...
_ الان کجاست؟ کجا باید ببینمش؟
_ شما فردا صبح به همراه یک عکس شهید و مدراک شهید تشریف بیارید معراج شهدا
_ با... با...باشه چشم
پدرم تا صبح خوابش نمیبرد و با خودش می گفت کی میشه برم محمودمو ببینم...
نماز صبحو خوندیم
پدرم دیگه چشم روهم نذاشت و بی قراریش بیشتر شده بود...
ماشینو روشن کردیم و به سمت معراج شهدا حرکت کردیم
وارد معراج شدیم ... سربازی مارو به دفتر آقای رنگین راهنمایی کرد
صحبتهای لازم انجام شد
_ سرباز برو درب سالن شهدا رو برای عزیزان باز کن ..
_ چشم حاج آقا
وارد سالن شدیم... تابوتهای زیادی از شهدا دور تا دور سالن چیده شده بود...
وسط سالن میزی گذاشته شده بود و روی آن تابوتی که روش نوشته بود شهید محمود مهاجر
پدرم در حالیکه خودشو کنترل میکرد تا جلوی ما گریه نکنه اول رفت تمام تابوتهای شهدایی رو که دور سالن چیده شده بود و همشون گمنام بودن رو بوسید...
آروم آروم سمت تابوت وسط سالن اومد...
ما خیلی گریه می کردیم ...
در تابوتو باز کردیم ناگهان صدای شکستن بغضی به هوا رفت...
آره صدای پدرم بود که دیگه نتونست خودشو نگه داره...
پیکر کوچک کفن شده ای در تابوت بود... که روی کفنش با خط خوشی نوشته شده بود... شهید محمود مهاجر
السلام علیک یارقیه بنت الحسین
بابام بی اختیار دست برد زیر این پیکرو شروع کرد به نجوا کردن...
_ پسرم چقدر جنازت کوچیک شده
_ چقدر سبک شدی پسرم...
داداشم هم خودشو روی جنازه انداختو داد می زد
_ ما باهم رفتیم ولی تو منو تنها گذاشتیو رفتی...
پیکر داداشمو تحویل گرفتیمو آوردیم خونه ...
حالا شب یلدای سال 91 مصادف با زمانی که عمه جان امام زمان در شهر شام اسیر محنت و غم است
در حالی که خیلی از مردم عوام و بی خبر دنبال عیش و نوش خودشون هستند... ما در کنار داداش شهیدم شب یلدامونو به یاد حضرت زینب و حضرت رقیه می گذرونیم... عجب شب یلداییه...
این قشنگ ترین شب یلداییه که من تو عمرم داشتم...
یک جرعه در پیاله ما هم شراب کن
ای آرزوی بندگی ات مانده بر لبم
بگشا گره ز کار دلم فتح باب کن
ای منتها امید دلم چاره ای بساز
ای چاره ساز این دل ما را مجاب کن
ای دل به کوی خسته دلان خانه کن بنا
کمتر میان راه ایاب و ذهاب کن
دل خسته گان به حال سحر آشنا ترند
یارب بیا و در دل من انقلاب کن
چون سینه سرخهای مهاجر به کوی عشق
روی مرا به خون سر من خضاب کن
با ساقیان جام شهادت مرا چه کار
اصلاً بیا و سائل خود را جواب کن
پیش حسین لرزش ما را به ما مگیر
خواهی مرا به آتش قهرت عذاب کن
آن گونه که سزای محبین فاطمه است
ما را هم از شفاعتشان کامیاب کن
خود جنت است آنکه دلش خانه علی است
ما را هم آشنای دل بوتراب کن
می میرم ای حبیب که رویی نشان دهی
آن چهره را بیا و برون از نقاب کن
من والهِ پیاله ساقی کوثرم
امشب دگر دعای مرا مستجاب کن

ما 8 نفر هسته مرکزی جبهه پلاک 8 ، 8 را دوست داریم زیرا امام 8 ام قیم ماست.