سید محمد علی جهان آرا
اون روزها تقریباً همه همکارانم در
سازمان بهشت زهرا(س) به خصوص آنهایی که با من تو یک اتاق و یک ساختمان کار
میکردند مشکل من و خانوادم رو میدونستند، هرکسی به هر نحوی که میشد
همدردی و همراهی می کرد و سعی داشت به من روحیه بده. یک روز خیلی اتفاقی
آقای صادقیفر مسئول بخش اجرایی سازمان را دیدم. آن روز اتفاقاً از روزهای
قبل خیلی حالم بدتر بود. صادقی فر حالت اضطراب و نگرانی رو در من دید کمی
من را آرام کرد و روحیه داد. با آقای صادقی فر خداحافظی کردم و گفتم: من را
دعا کنید. رفتم به اتاق کارم و روی صندلی پشت میزم نشستم. ساعت انگار گذر
زمان رو فقط به من نشان می داد! تلفن زنگ زد، دو ساعتی از آمدنم به اتاق
میگذشت و من متوجه نبودم بی اختیار گوشی رو بر داشتم. آقای صادقی فر بود.
گفت: بعد از اینکه شما رو آشفته حال دیدم خیلی فکر کردم. یک پیشنهاد دارم.
بیا همین الان بر و قطعه 24 سر مزار شهید "جهان آرا" و از خداوند به واسطه
ایشان حاجتت رو بخواه، تقاضا کن که واسطه بشود و شفای دخترت رو از خداوند
بگیرد. من فقط گوش میکردم باورش سخته ولی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم. این
بار انگار میدانستم چه میکنم و چه میخواهم. خانم سیادتی یکی از همکارام
رو همراه کردم و رفتیم قطعه 24 گلزار مقدس شهدا و قبر شهید محمد جهان آرا.
وای که بر من چه گذشت، آنلحظات و دقیقهها. آنچه در دل داشتم خالی کردم و
گفتم و گفتم! بی حال و بی اختیار برخاستیم و برگشتیم! نمیدانم چند ساعت
با جهان آرا صحبت کردم و چه میخواستم فقط یادم هست که دیگر نمیتوانستم با
کسی صحبت کنم و چیزی بگویم. غروب شد و من به خانه رفتم. فقط چند روز گذشته
بود که خدا دخترم رو شفا داد. خدایا شکرت، نمیخواهم در پایان چیزی بگویم،
کسی که این خاطره رو میخواند خودش قضاوت میکند. خدایا شکرت …
منبع:
کسایی زاده-خبرگزاری مهر
به نقل از یکی از کارمندان بهشت زهرا
ما 8 نفر هسته مرکزی جبهه پلاک 8 ، 8 را دوست داریم زیرا امام 8 ام قیم ماست.